دکتر علی شریعتی مزینانی بنیان گذار بهترین ها

این وبلاگ جهت نشان دادن راه درست برای بوجود آوردن زنگی آرمانی با توجه به آموزه های این دکتر شهید بوجود آمده است

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج! و به سوی شهادت رفتن است... تا به همه حج گذاران تاریخ‌،نماز گذاران تاریخ،مومنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن برگرد خانه خدا با خانه بت مساوی است.

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

با سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز پیشاپیش نوروز 91 را به تمام عزیزان تبریک میگویم ودر سال جدید سخنان زیبای استاد شهید علی شریعتی را درج میکنم از کتاب حج.

با تشکر فروان از حضور زیبا و گرمتان

نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

با سلام خدمت تمام دوستان و عزیزان که همیشه با اومدنشون منو شرمنده میکنن امیدوارم منو به بزرگواری خودتون ببخشید که قصور میکنمو کمتر میام سر بذنمو جواب بدم نظراتونو و بیشتر از همه نمیام پیشتون من از این بابت واقعا شرمندم ایشالا جبران کنم.

فقط یه مطلب هست که میخواستم بگم و اینکه آخرین پست که به عنوان سخنانی از دکتر درج شده باید عرض کنم که بر اساس تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم که جز سخنان دکتر شریعتی نیست و بیشتر منتسب به سخنان دکتر سروش است.

بازم ممنون.

نوشته شده در ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |

فر است بین دوست داشتن و داشتن دوست، دوست داشتن امری لحظه ایست و داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن.

 

من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانیست که نمیرسند و رسیدن سهم کسانیکه نمیدوند.

 

انسان نقطه ایست بین دو بینهایت، بینهایت لجن و بینهایت فرشته.

 

بار الاها : برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، برای آنان که قلب مرا شکستند مهربانی، برای کسانیکه روح مارا آذردند بخشش و برای خویشان خویش آگاهی و عشق میطلبیم.

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه با عرض شرمندگی که این مدت نتونستم بیام و جواب محبتاتونو بدم و حتی نتونستم مطلب جدیدی بنویسم این مدت یه مقدار کار داشتم اصلا وقت نداشتم که کانکت بشم و کامپیوترم نبود در دسترس امیدوارم که معذرت خواهی منو بپذیرید و بازم با اومدنتون خوشحالم کنید.

دوستون دارم.

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

خدایا:

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرا با کسبه دین با حمله تعصب و عمله ارتجاع  همآواز کند.   که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد. که "دینم" ، درپس "وجهه دینی ام" ، دفن شود. که عوام زدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد. که آنچه را "حق میدانم" ، بخاطر آنکه "بد میدانند" ، کتمان کنم!

 

خدایا:

میدانم که اسلام پیامبر تو ، با "نه" آغاز شد ، و تشیع دوست تو ، نیز با "نه" آغاز شد. مرا، ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به "اسلام آری" ، و به "تشیع آری" کافر گردان!

 

اخلاص چیست؟

یکتائی در "زیستن"،

یکتائی در "بودن"،

یکتائی در "عشق"!

 

ای خدای کعبه!

این مردمی را که همه عمر ، هر صبح و شام ، در جهان ، رو بخانه تو دارند ، روبخانه تو میزیند و رو بخانه تو میمیرند ، این مردمی را که بر گرد خانه ابراهیم تو طواف میکنند ، قربانی جهل شرک و در بند جور نمرود مپسند.

و تو ای محمد!

پیامبر آزادی و قدرت!

در خانه تو حریقی دامن گستر در گرفته است، و در سرزمین تو ، سیلی بنیان کن از غرب تاختن آورده است، و خانواده تو دیری است که در بستر سیاه ذلت ، بخواب فرو رفته است.

بر سرشان فریاد زن: قم فانذر! بیدارشان کن!

وتوای علی، ای شیر !

مرد خدا و مردم، رب النوع عشق و شمشیر!

ما شایستگی "شناخت ترا" از دست داده ایم. شناخت ترا از مغزهای ما برده اند ، اما "عشق ترا" ، علیرغم روزگار ، در عمق وجدان خویش ، در پس پرده های دل خویش ، همچنان مشتعل نگاهداشته ایم ، چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها میکنی؟

تو ستمی را بر یک زن یهودی یهودی که در ذمه حکومتت میزیست تاب نیاوردی ، و اکنون ، مسلمانان را در ذمه یهود ببین. و ببین که بر آنان چه میگذرد!

ای صاحب آن بازو که "یک ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است". ضربه ای دیگر!

و شما دوتن:

ای خواهر ! ای برادر!

ای شما که به "انسان بودن" معنی دادید ، و به آزادی جان ، و به ایمان و امید ، ایمان و امید ، و با مرگ شکوهمند خویش ، به حیات ، زندگی بخشیدید!

آری ای دو تن! از آن روز دردناک که خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره میشود چشمهای این ملت از اشک خشک نشده است. توده ما قرنهاست که در غم شما و در عشق به شما میگرید ، مگر نه عشق تنها با اشک سخن میگوید؟ یک ملت ،در طول یک تاریخ ، در اندوه شما ضجه میکند. بجرم این عشق ، تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شکنجه ها چشیده و هرگز برای یک لحظه ،نام شما دو تن از لبش ، و یاد شما از خاطرش ،وآتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است.

هر تازیانه ای که از دژخیمی خورده است ،داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش کرده است...

ای زینب ،

ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن ! ای زن!

ای که مردانگی ،در رکاب تو ،جوانمردی آموخت زنان ملت ما اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افکند بتو محتاجند.

بیش از همه وقت ،

"جهل" از یکسو به اسارت و ذلتشان نشانده است ،و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان میکشاند و از خویش و از تو بیگانه شان میسازد ، آنان را بر "استحمار کهنه و نو" ، بر بندگی "سنتهای پوسیده" و "دعوتهای عفن" ، بر ملعبه سازان "تعصب قدیم" و "تفنن جدید" به نیروی فریادهائی که بر سر یک شهر ، شهر قساوت و وحشت میکوبیدی ، و پایه های یک قصر ،قصر جنایت و قدرت را میلرزاندی ، بر آشوب!

ای زبان علی در کام ای رسالت حسین بر دوش ! ای که از کربلا می آئی ، و پیام شهیدان را ، در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان ،همچنان بگوش تاریخ میرسانی ،

زینب!

با من سخن بگو مگو که بر شما چه گذشت ،مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ،مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید ،

آری زینب ! مگو که در آنجا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند ،دوستانتان چه کردند..؟

آری ای "پیامبر انقلاب حسین"! ما میدانیم ،ما همه را شنیده ایم ، تو پیام کربلا را ،پیام شهیدان را بدرستی گذارده ای ، تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی،

اما بگو، ای خواهر،‌بگو ما چه کنیم؟

لحظه ای بنگر که ما چه میکشیم؟

دمی بما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوئیم.

ای دختر علی ، ای خواهر

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی ، ما را نیز ، در پی این قافله با خود ببر!

واما تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل"!

و تو ای چراغ راه ، ای کشتی رهائی ، ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن ، قطره ای از آن خود را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جای ساز ، و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما ببخش.

ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی  تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی ، تا با هر قطره خونت ،ملتی را حیات بخشی، و تاریخی را به طپش آری ،و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ،و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما،

                 ملت ما،

                               تاریخ فردای ما،

                                                  کالبد زمان ما،

             "به تو و خون تو محتاج است"

نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |

خدایا:

به هرکه دوست میداری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر میداری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!

 

خدایا:

به من توفیق تلاش، در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بینمود، گستاخی بی حامی، منامت بی غرور، عشق بی هوس، تنهائی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند ، روزی کن.

 

خدایا:

مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز! و به جهالت وحشی معارف لطیفی مبتلا مکن که ،‌در جذبه احساس های بلند ،‌و اوج معراجهای ماورا ، برق گرسنگی را در عمق چشمی ، و خط کبود تازیانه ای را بر پشتی ، نتوانم دید!

 

خدایا:

پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت یا علم یا هنر‌، به "کشتن نفس" کمر بسته اند‌ ، هر چه زودتر توفیقشان ده! تا در این طبیعت خوب خدا ،‌که هر موجودی را_ جز اینها_ معنائی است، و در این اندام زنده جهان، هر ذره ای_ جز این انگلها_ سلولی و ، در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را_ جز این پاکان پوک، یا پوکان پوک_ نقشی است، جایی برای حشره ای_ که میداند چرا زندگی میکند_ تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد و ، در چشم ظاهر بین پیر حافظ، خطائی بر قلم صنع نیاید.

 

خدایا:

به مذهبی ها بفهمان که: آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی میکند که یک پدیده غیبی ،

در دنیا به همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب ، اگر پیش از مرگ ، بکار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

 

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟    آیا عشق ورزیدن به "اسم" ها تشیع است؟ یا شناختن "مسمی" ها؟ و _ بالاترازاین _ یا پیروی از "رسم" ها؟

 

خدایا:

به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که ، بر بیهودگیش ، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من ، خود ، انتخاب کنم ، اما چنان که تو دوست میداری.

 

خدایا:

"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز ، "چگونه مردن" را خود خواهم دانست.

 

خدایا:

مرا از این فاجعه پلید "مصلحت پرستی" _ که ، چون همه کس گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که ، از فرط عمومیتش ، هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید _ مصون بدار ، تا: "به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم".

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

خدایا:

بر اراده ، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنهائی ام بیفزای.

 

 

خدایا:

مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه کتاب ، ترازو ، و آهن استوار کنم ، و دلم را از سه سر چشمه حقیقت ، زیبائی و خیر سیراب سازم.

 

خدایا:

این کلام مقدسی را که به "روسو" الهام کرده ای ، هرگز از یاد من مبر که: "من دشمن تو وعقاید تو هستم ، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم"!

 

خدایا:

"جامعه" ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش ، تا به زندگی و واقعیت باز گردد ، و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش ، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

 

خدایا:

به روشنفکرانی که اقتصاد را "اصل" میدانند ، بیاموز که: اقتصاد "هدف" نیست ، و به مذهبی ها که "کمال" را هدف میدانند ، بیاموز که: اقتصاد هم "اصل" است.

 

خدایا:

این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای، بر دلهای روشنفکران فرود آر که : "اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است" جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است ، و انسان فاقد معنی ، فاقد مسولیت نیز هست.

 

خدایا:

در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند ، مرا با "نداشتن" و "نخواستن" ، روئین تن کن.

 

خدایا:

به جامعه ام بیاموز که تنها راه بسوی تو ، از زمین میگذرد ، اما به من بیراهه ای میان بر را نشان بده.

 

این سخنان برگرفته از کتاب فلسفه نیایش چاپ سال 1348 میباشد.

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |

خدایا:

اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میار که زرنگی های حقیر و پستیهای نکبت بار و پلید "شبه آدمهای اندک" را متوجه شوم، چه ، دوست تر میدارم " بزرگواری گول خور‌"‌ باشم تا, همچون اینان ، " کوچولوی گول زن ".

 

خدایا:‌

مرا از چهار زندان بزرگ انسان : "طبیعت" ، "تاریخ" ، "جامعه" و "خویشتن" ، رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده ای_ خود آفریدگار خود باشم. نه که _ همچون حیوان_‌خود را با محیط ، که محیط را با خود تطبیق دهم.

 

خدایا:

آتش مقدس " شک " را آنچنان در من بیفروز تا همه "یقین" هائی را که در من نقش کرده اند، بسوزد و آنگاه، از پی توده این خاکستر، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی‌،‌شسته از هر غبار، طلوع کند.

 

خدایا:

قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.

 

خدایا:

مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر ، در پناه روحهای پرشکوه چون علی و دلهای زیبای همه قرنها_ از گیلکمش تا سارتر ، و از لوپی تا عین القضات ، و از مهراوه تا رزاس پاک گردان.

 

خدایا:

تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی ، سپاس میگزارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزینی‌،‌ که چند دشمن ابله ، نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا میکند.

 

خدایا:

مرا هرگز مراد بیشعورها و محبوب نمکهای میوه مگردان.

 

نیایشها برگرفته از کتاب فلسفه نیایش دکتر علی شریعتی قسمت نیایشها چاب 1348 میباشد. 

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

خدایا: رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت "تعصب" ، "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا: مرا همواره آگاهو هوشیار دار، تا پیش از شناختن "درست" و "کامل" کسی ، یا فکری ، مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا: جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا ، رایگان‌،‌ ابزار قتاله دشمن، برای حمله به دوست، نسازد.

 

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا: شهرت، منی را که: "میخواهم باشم" ، قربانی منی که: "میخواهند باشم" ، نکند.

 

خدایا: در روح من، اختلاف در "انسانیت" را، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در "رابطه" ، با هم میامیز، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را بازشناسم.

 

خدایا: مرا بخاطر حسد، کینه و غرض، عمله آماتور ظلمه مگردان.

 

خدایا: خود خواهی را چندان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم، و از آن در رنج نباشم.

 

خدایا: مرا در ایمان، "اطاعت مطلق" بخش، تا در جهان، "عصیان مطلق" باشم.

 

خدایا: به من "تقوای ستیز" بیاموز، تا در انبوه مسولیت، نلغزم، و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت، نپوسم.

 

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن، لذتها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم به جانم ریز.

 

 

نیایشها برگرفته از کتاب فلسفه نیایش دکتر علی شریعتی قسمت نیایشها چاب 1348 میباشد. 

 

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

ای خداوند

تو که " به بنی آدم کرامت بخشیده ای" ، تو که " امانت خاص خویش را بر دوش بنی آدم نهاده ای" ، تو که " همه پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای"، تو که " عزت را از آن خود میدانی و از آن پیامبران خود و از آن انسانهائی که ایمان دارند"....          ما انسانیم، بتو وپیام پیامبران تو ، ایمان داریم، آزادی و آگاهی و عدالت و عزت را از تو میخواهیم. ببخش که سخت محتاجیم ، و دردناکانه تر از همه وقت ، قربانی اسارت و جهل و ذلتیم.

 

ای خداوند مستضعفان!

تو که " اراده کرده ای تا بر بیچاره شدگان زمین منت نهی ، و توده های محکوم ضعف و محروم از حیات را_ که در بند کشیدگان تاریخ و قربانیان ستم و غارت زمان و مبغوضان دوزخ زمین اند ، به رهبری انسانشان برکشی ، و به وراثت جهانشان برداری " !

اینک هنگام در رسیده است ، و مستضعفان زمین وعده تو را انتظار میکشند.

ای مظهر غیرت ! مستضعفان زمین ، در این زمان ، تنها پرستندگان تو اند !

 

ای خداوند !

تو که " همه فرشتگانت را در پای آدم بسجده افکندی " ، اینک نمیبینی که بنی آدم را در پای دیوان بخاک سجود افکنده اند؟ آنان رااز بند عبودیت بت های این قرن_ که خود تراشیده ایم_ به بندگی آزادی بخش عبادت خویش ، آزادی ببخش !

 

ای خداوند !

" آنها که به آیات تو کفر می ورزند ، و پیامبران تو را   بنا حق می کشند، و نیز مردانی را که از مردم بر خاسته و بعدالت و برابری می خوانند نابود میکنند "هنوز بر جهان مسلط اند.

عذابی را که مژده داده بودی بر آنان فرو فرست !

 

 

نیایشها برگرفته از کتاب فلسفه نیایش دکتر علی شریعتی قسمت نیایشها چاب 1348 میباشد. 

 

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

نیایش تنها وسیله ای برای کسب نیازمندیهای ما نیست، بلکه خود تجلی یک عشق نیز هست.

 

آنهائی که تنها راه شناخت را تفکر منطقی و عقلی میدانند، آنهائی که رمز حیات و معنای هستی و روح کائنات را بهمان شکل میخواهند تحلیل کنند و به تجزیه منطقی محصور کنند که اشیا طبیعت و قوانین فیزیک و شیمی را، اینها کسانی هستند که فهم رمز وجود خداوند برایشان بسیار دشوار است. اما کسانی که معنی دوست داشتن را میفهمند، خوب میفهمن، خدا را بآسانی میشناسند.

 

انسان به میزان برخورداریهائی که در زندگی دارد، انسان نیست، بلکه درست باندازه نیازهائی که در خویش احساس میکند انسان است.

 

هر کسی نه تنها به میزان معلوماتی که دارد عالم است، بلکه به میزان مجهولاتی که در عالم احساس مکند عالم است.

 

هر کسی به میزانی انسان تر است که نیازهای کاملتر، متعالی تر و متکامل تر دارد، آدمهای اندک نیازهای اندک دارند، و انسانهای بزرگ نیازهای بزرگ.

 

عشق حیرت و گریز و بیتابی یک دور افتاده است برای پیوستن، برای تجدید اتصال، ناله نی خشک و بریده و غریب، در آرزوی بازگشت به نیستان. این است معنای عشق.

 

 

سخنان در این پست برگرفته از کتاب فلسفه نیایش دکتر علی شریعتی چاب 1348 میباشد. 

 

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

تو قلب بیگانه را میشناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی! کسی را برایم بیافرین تا در او آرام بیارامم. دردم درد "بی کسی" بود.

 

تا "حقیقت" دینم شد و راه رفتنم، و "خیر" حیاتم شد و کار ماندنم و "زیبائی" عشقم شد و بهانه زیستنم!

 

دوستی برای چیست؟ دوستی الفتی استکه طبیعت یا خدا در دلها نهاده است تا به آن "وسیله" مردم را به "تعاون" و "همکاری" و "همگامی" در "امور" زندگانی "وادار" سازد.

 

عشق برای چیست؟ عشق چیزی است مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و آنان را به "تشکیل خانواده" میکشاند تا طبیعت کارش بگذرد و "ادامه نسل نوع بشر" نگسلد و آنچه را مرگ می برد، عشق بر جای آورد.

 

چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد، چه تلخ است میوه درخت بینائی!

 

مطالب نگاشته شده در این پست برگرفته از کتاب هبوط نوشته دکتر علی شریعتی میباشد.

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان که "کسی میخواست" که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان. او بود که مرا ساخت،آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م. من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و، بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. (مرا به خودم وا گذاشت). عاق آسمان!   

 

کسی هم مرا دوست نداشت؛ به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند، می سرشتند، کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد. وقتی داشتم روح میپذیرفتم، شکل میگرفتم، قد میکشیدم، چشمهایم رنگ میخورد، چهره ام طرح میشد، بینی ام نجابت میگرفت، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش، آن را صاف و صوف نمیکرد، بر انگاره (کاشکی) که تکدرختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است، آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمیپرداخت؛

 

وقتی میخواستند قامتم را بر کشندخویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند؛ وقتی میخواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنائی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگرددو ، از خزانه دلهای خوب، بهترین را بر گزیند؛ وقتی روح را خواستند در کالبدمبدمند، هیچ کس، پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قدیسان، شاعران، عارفان و الهه های زیبائیهای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان، ناز ترین و نازنین ترین را انتخاب کند.

 

ای خداوند:
به علمای ما مسئولیت،و به عوام ما علم،و به مومنان ما روشنایی،و به روشنفکران ما ایمان،و به متعصبین ما فهم،و به فهمیدگان ما تعصب،و به زنان ما شعور،و به مردان ما شرف،و به پیران ما آگاهی،و به جونان ما اصالت،و به اساتید و دانشجویان ما عقیده،و به خفتگان ما بیداری،و به دین داران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد،     و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور،و به محققان ما هدف،و به نومیدان ما امید،و به ضعیفان ما نیرو،و به محافضه کاران ما گستاخی،و به نشستگان ما قیام،و به راکدان ما تکان،و به مردگان ما حیات،و به کوران ما نگاه،و به خاموشان ما فریاد،و به مسلمانان ما قران،و به شیعیان ما علی،و به فرقه های ما وحدت،و به حسودان ما شفا،و به خود بینان ما انصاف،و به فحاشان ما ادب،و به مجاهدان ما صبر،و به همه ملت ما همت ، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

 

خدایا مگذار دعا کنم مرا از دشواریها مصون دار، بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها شجاع باشم.!  مگذار بخواهم دردم را تسکین دهی، توان چیرگی بر آن را بر من ببخش.

 

خدایا مرا از کسانی قرار ده که دنیایشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیایشان.

 

مطالب این پست برگرفته از کتاب هبوط و فلسفه نیایش نوشته شده توسط دکتر علی شریعتی میباشد.

نوشته شده در ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد(ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که:  فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه، است.

 

 

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم، شاید اینست دلیل تنهائی ما.

 

مطالب این پست برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است به قلم دکتر علی شریعتی میباشد.

نوشته شده در ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط محسن نظرات () |

اگر غرور نبود، چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم ، اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴زندان حبس نمی کردیم. اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم ،هیچ رنجی بدون گنج نبود… ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند. اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود.

 

 

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…   اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند    اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت! 

نوشته شده در ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط محسن نظرات () |